تبليغاتX
عالیجناب عشق

عالیجناب عشق

من که افسونگر افسانه دلها بودم اتشی ریخت به جانم که خود افسانه شدم

کاش می دانستی

 

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدیم

شانه بالا زدنت را،

-        بی قید -

و تکان دادن دستت که،

       - مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

               - عجیب!

                 عاقبت مرد؟

                        - افسوس!

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

               « چه کسی باور کرد

                 جنگل جان مرا

                آتش عشق تو خاکستر کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 11:29  توسط مریم  | 

دوست داشتن یعنی اینکه باورش داشته باشی .

دوست داشتن یعنی اینکه میدونی به یادت نیست و حتی آدم حسابت نمی کنه ولی

با تموم وجود باورش داشته باشی و از ته قلبت براش آرزو کنی که همیشه سالم باشه .

دوست داشتن یعنی اینکه میدونی دلت پیشش گیره ولی خب روت نشه بری

و بهش بگی دوستت دارم .

دوست داشتن یعنی تموم خطر ها و بلا ها رو به جون بخری ولی حاضر باشی

فقط یه دقیقه جواب سلامت رو بده و حال رو بپرسه ...

دوست داشتن یعنی اینکه با تموم وجودت قبولش کنی....

دوست داشتن یعنی اینکه امید داشته باشی که یه روزی بهش میرسی ..

حتی اگه اون روز توی قصه ها و افسانه ها باشه....

دوست داشتن یعنی اون لحظه هایی که روبه روش نشستی و داری نگاش می کنی

و یواشکی اشک میریزی تا اون متوجه نشه ولی می بینی اون اصلا حواسش بهت نیست

و داره کار خودش رو می کنه ...

دوست داشتن یعنی اینکه هر لحظه از خدا بخوای اونو بهت بده....

دوست داشتن یعنی وقتی اونو میبینی دست و پات سست بشه وقلبت تند تند بزنه نتونی بگی سلام ....

دوست داشتن یعنی جلوت با یه پسر (دختر)دیگه بگه وبخنده وتو فقط نگاش کنی و.....

 خدایا .بدون اون نمیتونم زندگی کنم ...............

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 4:53  توسط مریم  | 

عشق نمی پرسه....

عشق نمی پرسه که تو کی هستی؟ 

 عشق فقط میگه تو مال منی...

عشق نمی پرسه که اهل کجایی ؟

   فقط میگه تو قلب من زندگی می کنی...  

عشق نمی پرسه  که چی کار می کنی؟

  فقط میگه باعث میشی قلب من به ضربان بیفته...

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟

     فقط میگه همیشه با منی...

 عشق نمی پرسه که دوستم داری؟

       فقط میگه دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 9:14  توسط مریم  | 

چگونه ستایشت کنم


همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه محبت ای عشق واقعی

چگونه ستایشت کنم

در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است


چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود


بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی


زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم

پس بدان دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اردیبهشت1389ساعت 19:29  توسط مریم  | 

به یاد او که بودن را ممکن ساخت

 
لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 18:31  توسط مریم  | 

یادم باشد....

در این دنیای فانی یادم باشد ...
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها
تنها دل ما دل نیست ...


آری
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم ، مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی از یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه میرود زل بزنم
تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق میبارد
به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه ی قاصدک ها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم ، تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم ! شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم ، شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم ، شاید تنها چیزی است که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگی ست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
یادم باشد زنده ام ....

 

                                            این منم ...

                                                  موجودی به نام انسان.

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 11:57  توسط مریم  | 

راز دل

نميدانم از كجا اغاز كنم اغاز قصه اي كه شكوه وعظمت عشق را بيان ميكند.با اولين نگاه مرا عاشق خود كردي شب هنگام وقتي همه ستاره ها خوابيده اند وقتي كه ديگر ماه هم به من لبخند نميزند وقتي ياسهاي سپيد در اغوش يكديگر ارميده اند من تنها كنار پنجره مينشينم و همه اميدم به فرداييست كه در به انتظار نشستن تو خلاصه ميشود نميدانم چه کردی يا كه بودي كه اينطور به دلم نشستي وفرستي براي ديگري باقي نگذاشتي تنها ميدانم عشق به تو يعني احساس افتخار چرا كه عاشقانه دوستت دارم...
+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 3:12  توسط مریم  | 

عطرخجالت...

آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...
آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...
آن لحظه که عشق می روید
و من در هوایش نفس میکشم...
فانوس ستاره ها را خاموش میکنم
و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم ...
تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد
چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست میبندم...
تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم
+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 2:55  توسط مریم  | 

امید

روز را به امید دیدنت می گذرانم و شب رابه یاد تو سپری می کنم نمی دانم چگونه توصیف کنم دوستت دارم زیرا علاقه من نسبت به  تو انقدر زیاد است که نه با گفتن و نه با نوشتن قابل توصیف است.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 15:17  توسط مریم  | 

برای تو می نویسم عشق من.....

برای تو می نویسم

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

تو را دوست دارم

نگاهت را کلامت را وآغوش مهربانت را

تو را دوست دارم به اندازه ی تمام رنگ های زیبا ی دنیا

نه کم است

به اندازه ی تمام زیبایی های دنیا

نه باز هم کم است

تو را به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم

من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم

در هر نفسم عطرت را حس کردم

و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم

دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستجویم نکن مرا نخواهی یافت

که من در تو محو شده ام

و چه در هم آمیختن زیبایی

+ نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 4:13  توسط مریم  |